نامه های سرگشاده یک نوجوان

 


 

خونه جدید

 
چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٧

http://kheizaran.blogfa.com

علی
  علی

 

پايان....

 
چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦

قصه منم دیگه شاید به سر رسیده باشه

وبلاگمو عوض می‌کنم اما دیگه این‌جوری توش نمی‌نویسم اینجا هم بمونه یادگاری دوران نوجوانی من

می‌خواستم زودتر اینجا رو تعطیل کنم نشد اما ...! من رو از دعای خیرتون محروم نکنید

یا علی

علی
  علی

 

رسم عاشق‌کشی و شيوه شهرآشوبی .....جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

 
یکشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٦

من اعتقادی به این ندارم که یک انسان خصوصا یک رهبر انقلابی می تونه بری از هر اشتباهی باشه (به استثنای معصومین) امام خمینی هم یکی از همون شخصیت هاست ! اگر امام الان زنده بودند خود من از کسانی بودم که برای خیلی از سوالهام از ایشون جواب می خواستم !

اما اون مساله ای که مهم است در ترازو قرار دادن آدم ها است ! مخصوصا کسانی که تاریخ در موردشون قضاوت می کنه ! امام خمینی شخصیتی بود که اونقدر مجاهدت و عظمت داشت که به نظر من این مجاهدت و عظمت ایشون اجازه نمی دن  آدم کاستی های ایشون رو ببینه ! یک انتلکتوئل انقلابی به معنای واقعی کلمه ! این حرف رو هم که می زنم نه بوی احساس می دهد نه تعصب خیلی راجع بهش فکر کردم شاید سه سال یا بیشتر و بسیاری از جوانب رو هم که در سه سال فکر کردن به ذهن یک نوجوون (شاید هم جوون شاید چیزی بیشتر از اینها) می رسه رو در نظر گرفتم !

من خیلی وقته یاد گرفتم یکی از معیارهای قضاوت در مورد آدمها قلمشون هست  و بیاناتشون !

موقعی که حاج آقا مصطفی در عراق دار فانی رو وداع گفتند ، امام با وجود دلبستگی عظیم به ایشون وقتی خبر رو شنیدند بعد از چند دقیقه فرمودند : انسان اگر از الطاف خفیه الهی خبر داشته باشد بر این مصاعب کوچک اندوهگین نمی شود !

اگر نامه های امام زمانی که در تبعید بودند به حاج آقا مصطفی  رو بخونید اونوقت عظمت شخصیت امام رو در حرف بالا خیلی خوب درک می کنید !

درد نهضتت بعد از تو این باشد که هنوز هم مارهایی که بر دوش ضحاکان زمان روییده اند از مغز سر جوانان می خورند ! و این بزرگترین درد حیات من است !

علی
  علی

 

ختامه مسک و فی ذلک فليتنافس المتنافسون

 
سه‌شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦

به ما یاد داد در لحظه شکست و ناکامی با نهایت غیرت این کلمات را بر زبان بیاوریم :  و اما آن قوم اگر موفق شوند که مرا بر دار کشند و با همچون عین القضاه شمع آجین کنند و یا مانند ژوردانو در آتشم بسوزانند حسرت شنیدن یک آخ را هم بر دلشان خواهم گذاشت

عظمت عظیمی که پشت این کلمات بود را دریاب

علی
  علی

 

پيامی از آن سوی بيابان...

 
شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦

سبکش را بدانید می‌فهمید از کیست

 اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است 
 بالهامان سوخته ست ،‌ لبها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی ،‌و نه حتی یادی از لبها و چشمها
 زیرک اینجا اقیانوسی ست که هر بدستی از سواحلش
 مصب رودهای بی زمان بودن است
 وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستی
 همه خبرها دروغ بود
و همه ایاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودم
بسان گامهای بدرقه کنندگان تابوت
از لب گور پیشتر آمدن نتوانستند
 باری ازین گونه بود
 فرجام همه گناهان و بیگناهی
 نه پیشوازی بود و خوشامدی ،‌نه چون و چرا بود
 و نه حتی بیداری پنداری که بپرسد : کیست ؟
زیرک اینجا سر دستان سکون است
در اقصی پرکنه های سکوت
 سوت ، کور ، برهوت
حبابهای رنگین ، در خوابهای سنگین
چترهای پر طاووسی خویش برچیدند
و سیا سایه ی دودها ،‌در اوج وجودشان ،‌گویی نبودند
 باغهای میوه و باغ گل های آتش رافراموش کردیم
 دیگر از هر بیم و امید آسوده ایم
گویا هرگز نبودیم ،‌نبوده ایم
هر یک از ما ، در مهگون افسانه های بودن
 هنگامی که می پنداشتیم هستیم
خدایی را ، گرچه به انکار
 انگار
با خویشتن بدین سوی و آن سوی می کشیدیم
اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست
 زیرام خدایان ما
 چون اشکهای بدرقه کنندگان
بر گورهامان خشکیدند و پیشتر نتوانستند آمد
 ما در سایه ی آوار تخته سنگهای سکوت آرمیده ایم
 گامهامان بی صداست
 نه بامدادی ، نه غروبی
 وینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی درخشد
نه بادبان پلک چشمی، نه بیرق گیسویی
اینجا نسیم اگر بود بر چه می وزید ؟
 نه سینه ی زورقی ، نه دست پارویی
 اینجا امواج اگر بود ، با که در می آویخت ؟
 چه آرام است این پهناور ، این دریا
دلهاتان روشن باد
 سپاس شما را ، سپاس و دیگر سپاس
بر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزید
 زیرا تری هیچ نگاهی بدین درون نمی تراود
 خانه هاتان آباد
 بر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده ای مفرازید
 زیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیست
 و های ،‌ زنجره ها ! این زنجموره هاتان را بس کنید
اما سرودها و دعاهاتان این شبکورها
که روز همه روز ،‌و شب همه شب در این حوالی به طوافند
بسیار ناتوانتر از آنند که صخره های سکوت را بشکافند
 و در ظلمتی که ما داریم پرواز کنند

 به هیچ نذری و نثاری حاجت نیست
 بادا شما را آن نان و حلواها
 بادا شما را خوانها ، خرامها
ما را اگر دهانی و دندانی می بود ،‌در کار خنده می کردیم
 بر اینها و آنهاتان
 بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان
در آستانه ی گور خدا و شیطان ایستاده بودند
 و هر یک هر آنچه به ما داده بودند
 باز پس می گرفتند
آن رنگ و آهنگها، آرایه و پیرایه ها ، شعر و شکایتها
 و دیگر آنچه ما را بود ،‌بر جا ماند
 پروا و پروانه ی همسفری با ما نداشت
 تنها ، تنهایی بزرگ ما
که نه خدا گرفت آن را ، نه شیطان
با ما چو خشم ما به درون آمد
 کنون او
 این تنهایی بزرگ
با ما شگفت گسترشی یافته
 این است ماجرا
 ما نوباوگان این عظمتیم
و راستی
 آن اشکهای شور ،‌زاده ی این گریه های تلخ
 وین ضجه های جگرخراش و درد آلودتان
 برای ما چه می توانند کرد ؟
 در عمق این ستونهای بلورین دلنمک
 تندیس من های شما پیداست
 دیگر به تنگ آمده ایم الحق
 و سخت ازین مرثیه خوانیها بیزاریم
زیرا اگر تنها گریه کنید ، اگر با هم
 اگر بسیار اگر کم
در پیچ و خم کوره راههای هر مرثیه تان
 دیوی به نام نامی من کمین گرفته است
 آه
 آن نازنین که رفت
 حقا چه ارجمند و گرامی بود
 گویی فرشته بود نه آدم
در باغ آسمان و زمین ، ما گیاه و او
 گل بود ، ماه بود
 با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار
او رفت ، خفت ،‌ حیف
 او بهترین ،‌عزیزترین دوستان من
 جان من و عزیزتر از جان من
 بس است
 بسمان است این مرثیه خوانی و دلسوزی
ما ، از شما چه پنهان ،‌دیگر
 از هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بود
 نه نیز خشمگین و نه دلگیر
 دیگر به سر رسیده قصه ی ما ،‌مثل غصه مان
این اشکهاتان را
 بر من های بی کس مانده تان نثار کنید
 من های بی پناه خود را مرثیت بخوانید
 تندیسهای بلورین دلنمک
اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
 و آوار تخته سنگهای بزرگ تنهایی
مرگ ما را به سراپرده ی تاریک و یخ زده ی خویش برد
بهانه ها مهم نیست
 اگر به کالبد بیماری ، چون ماری آهسته سوی ما خزید
و گر که رعدش رید و مثل برق فرود آمد
 اگر که غافل نبودیم و گر که غافلگیرمان کرد
پیر بودیم یا جوان ،‌بهنگام بود یا ناگهان
هر چه بود ماجرا این بود
 مرگ ، مرگ ، مرگ
ما را به خوابخانه ی خاموش خویش خواند
 دیگر بس است مرثیه ،‌دیگر بس است گریه و زاری
 ما خسته ایم ، آخر
 ما خوابمان می اید دیگر
 ما را به حال خود بگذارید
اینجا سرای سرد سکوت است
ما موجهای خامش آرامشیم
 با صخره های تیره ترین کوری و کری
 پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را
 بسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک وپیامی اینجا نمی رسد
 شاید همین از ما برای شما پیغامی باشد
 کاین جا نهمیوه ای نه گلی ، هیچ هیچ هیچ
 تا پر کنید هر چه توانید و می توان
 زنبیلهای نوبت خود را
از هر گل و گیاه و میوه که می خواهید
 یک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذارید
 و شاخه های عمرتان را ستاره باران کنید
                                                                              

علی
  علی

 

محرم

 
دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦

و دیگر از آن امام مظلوم و تشنه ی دوران کودکی چیزی برایم باقی نمانده بود ! و تنها یک چیز جایش را گرفته بود و آن این که او و همه یارانش برایم یک نهضت فکری مترقی و پیشرو که فلسفه اصیل و مستقل زندگی است شده بودند ! دیگر از تشنگی او و شهادت خبری نبود ! مگر نشنیده ایم که : و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاهم عند ربهم یرزقون ! او زنده بود و ما خفتگان در طلب بیداری تشنه بودیم ! آن گاه که عزادارانی را دیدیم که پیروش نبودند  فهمیدیم چقدر تنها است  ! و یادمان از آن حرف بزرگ آمد که : شهید بیش و پیش از آن که عزادار بخواهد پیرو می خواهد!

حالا تمام معنای حیاتمان او  و نهضت مترقی و هدف ارزشمند به دور از پوچی  های 2 را 4 کردن و 4 را 8 کردن و 8 را 16 کردن و ....  او شد که جز اینها زندگی در این سرزمین زندان وار برایمان رنگ و بویی ندارد !

علی
  علی

 

دمت گرم و سرت خوش باد !

 
سه‌شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦

هوا ناجوانمردانه سرد است

علی
  علی

 

 

 
یکشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٦

از اونجا که اومدم بیرون  وقتی تا ساق پام توی برف بودتازه فهمیدم که چرا هوشنگ ابتهاج این شعر را سروده است ! انصافا خیلی معنی دارد

کوهها با هم‌اند و تنهایند

همچو ما با همان تنهایان

این‌جا آدم‌های زیادی هستند که دغدغه... دارند اما ...! چه بگویم

علی
  علی

 

عرفه

 
پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦

آن کس که تو را یافت چه چیز گم کرده است و آن کس که تو را گم کرد چه چیز یافته است؟

علی
  علی

 

 

 
سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦

آن روزها تنها سلاح ما برای شاد زیستن ؛ نه چه می‌گویم تنها سلاحمان برای زیستن تقوا بود و بس ! وکه می‌دانست که این سلاح تا چه اندازه قوی بود و استفاده از آن دشوار !

و من یتقی الله فیجعل الله له مخرجا

علی
  علی

 

 

.: یه جای خوب :.
.: نامه های قبل :.
.: ارتباط با من :.

 

 


بودن و نبودن  من


 

تعداد بازدید

 

:: یه جای خوب .:. نامه های قبل .:::. ارتباط با من ::